زنهار از این بیابان ... |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
کوزه گر...
مرد کوزهاش را پیش کوزهگر برد. از او خواست تا کوزهاش را در کوره قرار دهد تا بپزد. کوزهگر آن را گرفت و کمی براندازش کرد. گفت: " این کوزه بعدها خواهد شکست". مرد گفت: "خواهد شکست؟ چرا؟ چه باید بکنم؟" کوزهگر گفت: "میتوانی به حرف من اعتماد نکنی. آن وقت من این کوزه را برایت در کوره خواهم گذاشت و خواهد پخت. میتوانی هم به من اعتماد کنی و هر چه کردم هیچ اعتراض نکنی". چهره مرد در هم رفت. قبلتر پیش خود فکر میکرد کوزهی خوبی ساخته، و به آن علقه خاطر داشت. اما طرف دیگر، ادعای کوزه گر بود... کمی با خود اندیشید. بالاخره به چشمهای کوزهگر نگاه کرد و گفت: "اعتماد میکنم". کوزهگر بیهیچ حرف اضافه کوزه را رها کرد و کوزه بر زمین افتاد. کوزهگر با پا روی آن گذاشت و گل را لگد کرد. و لگد کرد و لگد کرد...
پی نوشت:
آی...
| لینک | یکشنبه ٢٧ دی ،۱۳۸۸ - محمد |
دو قدم
فاصلهی هر فرد تا لبهی پرتگاه کمتر از دو قدم است. اگه رفتی دعا کن بعد از اینکه با سر به زمین خوردی هنوز بتونی روی پا بایستی.
وقتی مرتکب یک اشتباه میشی و اعتقاد داری که اشتباه کردی، پشیمون میشی و تصمیم میگیری که دیگه تکرارش نکنی. وقتی یک اشتباه رو برای بار دوم انجام میدی ناخودآگاه به خودت گفتی که این اشتباه تکرار پذیره، و تکرار میکنی و تکرار میکنی...
پی نوشت:
کاسهی داغتر از آش میشویم، به این امید که روزی این آش غل بزند! (مخاطب خاص داشت)
| لینک | جمعه ٤ امرداد ،۱۳۸٧ - محمد |
خرفتی پیری
نسبت پیرهای خرفت به کل پیرها بیشتر از نسبت جوانهای خرفت به کل جوانهاست. همهی آنها از اول خرفت نبودند٬ مثل من و تو که الان خرفت نیستیم...
پی نوشت:
۱ـ ترس از روزی که نفهمم که دیگه نمیفهمم آزارم میده
۲ـ مشهد رفتم... شکر...
۳ـ غرض نوشتن پستی بود با عنوان "آلبوم". باشد برای بعد.
| لینک | شنبه ٢۱ اردیبهشت ،۱۳۸٧ - محمد |
زندگی آبدارخونهای
دو ماه پیش بود. اردو مشهد٬ اردوی هیئت دانشگاه. تو اردوهای مشهد معمولا آبدارخونه از بقیهی تدارکات جدا بوده. ولی امسال اینا تقریبا سر هم خورده بودن. در هر حال رفقای ما به اسم مسئولای آبدارخونه اومدن اردو و منم اضافه شدم (هر چند به اندازهی اونا وقت نذاشتم). کار آبدارخ سنگین (به معنای حجیم) بود. بچهها اغلب تو آشپزخونه بودن و وقتایی که اون تو نبودن از خستگی و کم خوابی یه گوشهای از حال رفته بودن. کل روز و شب شده بود دیگ پر کردن و آب جوش اوردن و شستن و چای بار گذاشتن و ... (و البته جدا کردن آدمای آب!). اتفاقی که افتاد این بود که بعد اردو خیلی راضی بودم٬ و البته ظاهرا رفقا هم. اون موقع استدلالهای سادهای هم واسه توجیه این رضایت داشتم.
اما غرض از گذاشتن این پست اونم بعد دو ماه این نیست که خاطره تعریف کنم و بگم دو ماه پیش اردویی بود و آبدارخی و من راضی! چند شب پیش داشتم دوباره اردو مشهد رو مرور میکردم. یه چیزی ذهنم رو مشغول کرد که قبلتر نکرده بود. فکر میکنم زندگی آبدارخونهای حرف برا گفتن داره. میتونه نمونهی کوچیکی و یه بیانی از یه زندگی خاص باشه. زندگیای که انتخاب اون ٬ مستلزم طرز فکر خاصیه. زندگای که شاید یه بیان دیگهش بشه آدمی که مصداق دستهی پنجم پست "لاطائلات نیست٬ باور کن!"باشه. ایّ حال...
زندگی آبدارخونهای دو روزه:
روز اول تصمیم میگیری تو آبدارخونه کار کنی٬ و روز دوم تو آبدارخونه کار میکنی.
پی نوشت:
۱ـ یاد اون موقعی افتادم که اون دو تا سید منو از رخت خواب بلند کردند و به سمت دیوار پرتاب! تعبیر سید ظالمانه اما ظریف بود: صدای خرد شدن چیپس! (هر چند بعدا با هر کدام از خجالت دیگری در آمدیم)
۲ـ قصهگوی خوب اونیه که وقتی قصهش تموم شد نگن چه قصهگوی خوبی٬ بگن چه قصهی قشنگی...
| لینک | سهشنبه ۱۳ فروردین ،۱۳۸٧ - محمد |
قبل از ۸۷
مدتی نمیرسیدم بنویسم٬ یعنی حتی نمیرسیدم به اینجا سر بزنم. بعدش یه مدتی میخواستم بنویسم٬ چند تا چیزم به ذهنم رسید ولی از اونجایی که دقایقی دیگه رسما وارد فروردین ۸۷ میشیم و نمیرسم اونا رو بنویسم٬ راغب شدم یه اظهار وجودی آخر امسال کرده باشم. لذا این پست در غایت بیکیفیتی همین جا تموم میشه! (هر چند پینوشت۱ برام خیلی مهمه و اگه یه پست درست حسابی هم میدادم این آخرش میومد)
پی نوشت:
۱ـ هیچ چیز برای مغرور مفیدتر از دیدن عجزش در تدبیر امور نیست... پناه بر مدبرالامور...
۲ـ حس میکنم دارم با شیب زیادی زمختتر و زبرتر میشم٬ تا ببینیم نتیجه چیست...
۳ـ سال دارد تحویل میشود و از آن سالهاییست که تقریبا هیچ حسی نسبت به تحویل سال ندارم٬ یه هوا ناراضیام.
۴ـ ایّ حال:
یا مقلب القلوب و الابصار
یا مدبر اللیل و النهار
یا محول الحول و الاحوال
حول حالنا الی احسن الحال
| لینک | چهارشنبه ٢٩ اسفند ،۱۳۸٦ - محمد |
ويترين احوال انسانی!
با این وبلاگ نویسیها مشکل دارم. یه چیزی این وسط هست که اذیتم میکنه. همیشه تا میآم چیزی بنویسم این قصه تو مخمه٬ آزارم میده. یا حتی میتونم بگم یه جورایی منو میترسونه٬ ترس از شناخته شدن. با این قصه مشکل دارم٬ بدم میآد. بدم میآد کسی که حداکثر به هم سلام میکنیم بشینه پشت کامپیوتر٬ پاشو بندازه رو پاش و با چند تا کلیک ته و توی احوال منو در بیاره. موقع نوشتن نگرانم٬ نگران اینکه نکنه نوشتهام منو بیش از حد فریاد بکشه. اشتباه نکن! ترس از این نیست که نکنه چیزای بدی که تو من هست لو بره٬ بلکه ترس از یه جور مفت فروخته شدنه. همیشه سعی میکردم میزان شناخت آدما از من متناسب با میزان نزدیکیشون به من باشه. احوال شخصیم برام ارزش داره٬ دوست ندارم مفت خرجشون کنم. باید یه فرقی بین اونی که حاضرم باهاش درددل کنم با اونی که تازه از راه رسیده باشه.
با این وبلاگنویسیها مشکل دارم. با این یاهو۳۶۰ مشکل دارم. بدم میآد از اینکه خودمو با هفت قلم ژست روشنفکری و هنرمندی و بچهباحالی و مذهبی و لامذهبی و ... آرایش کنم و تو یه وبلاگ یا پیج۳۶۰ قاب کنم و بکوبم رو مانیتور تو که: "ها! حال کن! ببین من چه خفنم! ببین من چه باحالم! ببین من چه عاقل و فهیمم! ببین..." بدم میآد خودمو تو ویترین بذارم. بدم میآد محتاج این باشم که یکی کامنت بذاره که "به به! چه متن قشنگی" یا "چه دیدگاه جالبی!" یا "چقدر تأثیر گذار بود!"یا... اگه لنگ این چیزام٬ بدم میآد از این نوشتن. اصلا بذار از بلاگ و ۳۶۰ و... بگذریم. کلیتر میخوام بگم٬ بدم میآد دنبال خودم تو دهن این و اون بگردم. بدم میآد تشنهی این باشم که آدما منو فریاد بکشن. مثل آدمی میمونه که خوشتیپ میکنه که دو نفر به هم بگن فلانی چقدر خوشتیپه. مثل آدمی میمونه که درس نمیخونه که آدما بگن "واحیرتاه! این بشر چقدر بیخیاله!" مثل آدمی میمونه که تو جمعی که چند تا جنس مخالف هستن هر چی اعمال محیرالعقول در چنته داره رو میکنه. مثل بچهای میمونه که تمام ذوقش اینه که باباش کار مهمی که انجام داده رو برا همه تعریف کنه. مثل بچهها میمونه... درست مثل بچهها...
کمی بیربط: به نظر من یکی از لذتبخشترین اوقات وقتیه که تو تو یه جمعی باشی و اونا سعی کنن تو رو سر کار بذارن. و تو بدونی که اونا میخوان این کار رو بکنن ولی به روی خودت نیاری و خودتو به حماقت بزنی و سر کار بری! و اونها دزدکی به هم نگاه میکنند و سعی میکنن خندشونو از تو بپوشونن. و نگاه بهتآلود توست که آنها را سرمست میکند از این فعل زیرکانهشان! دیدن لذتشون واقعا جالبه!
پی نوشت:
۱ـ ملتفت هستم که نفس نوشتن این متن با محتوای آن اندکی متناقضنماست. ولی این پارادوکس باید برای من حل شده باشد که شده.
۲ـ میگفت آدمها در برخورد با جنس مخالف دو جورند: آدمهایی که پهن میشوند و آدمهایی که جمع میشوند.
۳ـ دلم تنگ شده برای آدمهایی که تو خوبی کردن کلّهخرند.
| لینک | سهشنبه ٢ بهمن ،۱۳۸٦ - محمد |

