ويترين احوال انسانی!

با این وبلاگ نویسی‌ها مشکل دارم. یه چیزی این وسط هست که اذیتم می‌کنه. همیشه تا می‌آم چیزی بنویسم این قصه تو مخمه٬ آزارم می‌ده. یا حتی می‌تونم بگم یه جورایی منو می‌ترسونه٬ ترس از شناخته شدن. با این قصه مشکل دارم٬ بدم می‌آد. بدم می‌آد کسی که حداکثر به هم سلام می‌کنیم بشینه پشت کامپیوتر٬ پاشو بندازه رو پاش و با چند تا کلیک ته و توی احوال منو در بیاره. موقع نوشتن نگرانم٬ نگران این‌که نکنه نوشته‌ام منو بیش از حد فریاد بکشه. اشتباه نکن! ترس از این نیست که نکنه چیزای بدی که تو من هست لو بره٬ بلکه ترس از یه جور مفت فروخته شدنه. همیشه سعی می‌کردم میزان شناخت آدما از من متناسب با میزان نزدیکیشون به من باشه. احوال شخصیم برام ارزش داره٬ دوست ندارم مفت خرجشون کنم. باید یه فرقی بین اونی که حاضرم باهاش درددل کنم با اونی که تازه از راه رسیده باشه.

با این وبلاگ‌نویسی‌ها مشکل دارم. با این یاهو۳۶۰ مشکل دارم. بدم می‌آد از این‌که خودمو با هفت قلم ژست روشن‌فکری و هنرمندی و بچه‌باحالی و مذهبی و لامذهبی و ... آرایش کنم و تو یه وبلاگ یا پیج۳۶۰ قاب کنم و بکوبم رو مانیتور تو که: "ها! حال کن! ببین من چه خفنم! ببین من چه باحالم! ببین من چه عاقل و فهیمم! ببین..." بدم می‌آد خودمو تو ویترین بذارم. بدم می‌آد محتاج این باشم که یکی کامنت بذاره که "به به! چه متن قشنگی" یا "چه دیدگاه جالبی!" یا "چقدر تأثیر گذار بود!"یا... اگه لنگ این چیزام٬ بدم می‌آد از این نوشتن. اصلا بذار از بلاگ و ۳۶۰ و... بگذریم. کلی‌تر می‌خوام بگم٬ بدم می‌آد دنبال خودم تو دهن این و اون بگردم. بدم می‌آد تشنه‌ی این باشم که آدما منو فریاد بکشن. مثل آدمی می‌مونه که خوش‌تیپ می‌کنه که دو نفر به هم بگن فلانی چقدر خوش‌تیپه. مثل آدمی می‌مونه که درس نمی‌خونه که آدما بگن "واحیرتاه! این بشر چقدر بی‌خیاله!" مثل آدمی می‌مونه که تو جمعی که چند تا جنس مخالف هستن هر چی اعمال محیرالعقول در چنته داره رو می‌کنه. مثل بچه‌ای می‌مونه که تمام ذوقش اینه که باباش کار مهمی که انجام داده رو برا همه تعریف کنه. مثل بچه‌ها می‌مونه... درست مثل بچه‌ها...

کمی بی‌ربط: به نظر من یکی از لذت‌بخش‌ترین اوقات وقتیه که تو تو یه جمعی باشی و اونا سعی کنن تو رو سر کار بذارن. و تو بدونی که اونا می‌خوان این کار رو بکنن ولی به روی خودت نیاری و خودتو به حماقت بزنی و سر کار بری! و اون‌ها دزدکی به هم نگاه می‌کنند و سعی می‌کنن خندشونو از تو بپوشونن. و نگاه بهت‌آلود توست که آن‌ها را سرمست می‌کند از این فعل زیرکانه‌شان! دیدن لذتشون واقعا جالبه!

پی نوشت:

۱ـ ملتفت هستم که نفس نوشتن این متن با محتوای آن اندکی متناقض‌نماست. ولی این پارادوکس باید برای من حل شده باشد که شده.

۲ـ می‌گفت آدم‌ها در برخورد با جنس مخالف دو جورند: آدم‌هایی که پهن می‌شوند و آدم‌هایی که جمع می‌شوند.

۳ـ دلم تنگ شده برای آدم‌هایی که تو خوبی کردن کلّه‌خرند.

/ 20 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فرشته

فکر می کنم بيش از اندازه داری به نيمه خالی نگاه می کنی

ا.صفا

سلام. خوش زبان منو اينجا کشوند. «همیشه سعی می‌کردم میزان شناخت آدما از من متناسب با میزان نزدیکیشون به من باشه. احوال شخصیم برام ارزش داره٬ دوست ندارم مفت خرجشون کنم. باید یه فرقی بین اونی که حاضرم باهاش درددل کنم با اونی که تازه از راه رسیده باشه.» ميخواستم با خوندن اينها بگم که نميدونم چقدر عوض شدي؛ اما زمانی طولانی چندان فرقی بين تازه از راه رسيده و دوستان نزديک نبود.يعنی تو برای هيچ کس از خودت خرج نميکردی. از احوال شخصيت...

ا.صفا

من وبلاگ نمينويسم. مهارت، وقت و ذوق کافی ندارم. اما ميخواهم از چيزي كه ظاهرا خلاف روحيه ي تو است دفاع كنم. من از ژست متنفرم اما مشكل وبلاگ نويسان فقط يك چيزه: تنهايي. و من هيچ وقت تنهايي رو مسخره نميكنم. حتي اگه حاصلش تا اين حد نخراشيده باشه اونطور كه در وبلاگها ظاهر ميشه. شايد دارم بديهيات مينويسم اما به نظرم اينها مهمه. در زمانه اي كه آدمها بيش از هر وقت ديگري تنها هستند، اين وبلاگها حتي اگر به منزله جيغ بنفش باشه، بالاخره از چيزي عميقتر حكايت ميكنه. نميدونم چرا وبلاگت را به من نشان نداده بودي؟!!!! چون كه مفتي خودت رو خرج نكني؟!!!!!!

limutalkh

سلام، دارد برای آپ کرنت دیر می شود!

پ.گ.

گير دادن به هر چيزی بده. به پست گذاشتن اينقدر بد و با گير نگاه نکنين نمی دونم چه اشکالی داه آدمای غریبه هم آدمو بشناسن.شاید خوبی ای باشه که خوبه پخش شه یا.. مثلا من یه آدم نسبتا غریبه ام و آخرین باری هم که سر زدم به بلاگتون تازه اون پست استخر رو گذاشته بودید. برای شما مشکلی نداشت که من اونو بخونم ولی می دونین من چقدر ازون پست لذت بردم و استفاده کردم؟ درباره ی کامنت و اينکه آدم ناخواسته بهشون اهميت می ده رو‌ باهاتون موافقم بنابراين پيشنهاد می کنم کامنتدونيتونو ببندين البته کار سختيه.

محمد

به پ.گ: من به پست گذاشتن و حرف زدن و ... کاری ندارم٬ کما اين که خودم هم اين کار رو می‌کنم و خوشحال هم هستم که مثلا فلان پست برای شما مفيد بوده. بهترين تعبير برای حرف من همون "لنگ يه چيزايی بودنه". اين که آدم برای ارزش ساختن برای خودش پيش خودش٬ به اين و اون پناه ببره و انقدر فرياد بکشه که يکی توجه کنه. (البته قبول دارم که اين حسم يه مقدار شخصيه٬ ولی خب چی کار کنم٬ بدم میاد!) اگر کامنتدونی هم قراره صرف ارضای همون لنگ بودنه بشه بهتره بسته شه٬ ولی از نظر من فقط همین نیست٬ واسه همینم نمی‌بندمش. مگر موارد خاص.

محمد

به ا.صفا: هوووو! ببین کی این‌جاست! چطوری پیرمرد؟ تنهایی محترمه٬ ولی حرف سر به چی پناه بردنه. خودم مصون از گیرهایی که دادم نیستم٬ ولی معنیش این نیست که نباید افسوس بخورم. اما این که شما این‌جا رو ندیده بودی. عرض شود که خود این دکتر جونم ناخواسته این‌جا رو پیدا کرد٬ راستش این‌جا بیشتر با توجه به فضای فکری من تو دانشگاه نوشته می‌شه و اغلب افراد آشنایی که این جا رو می‌خونن از بچه‌های دانشگاهن. در مورد شخص شما یه مشکل دیگه هم هست٬ اونم اینه که شما از معدود آدمایی هستی که من تیزی و خردشونو می‌ستایم! (گفتم تا بقیه هم بدونن) تو هم خوب می‌دونی که من چقد تو حرف زدن وسواسی‌ام و بودن تو این وسواسو بیشتر می‌کنه. ایّ حال٬ حالا که اومدی دیگه قدمت رو چشمه.

سش

صادق

کمی بی‌ربط: این یعنی یه قدم جلوتر. حسی بسیار لذت بخش.