آتش به اختيار!

من هم زیاد نمی‌دانم ولی این طور می‌گویند:

در جنگ تعداد زیادی سرباز تحت فرمان فرمانده‌اند.  اوست که به آن‌ها دستور می‌دهد چه بکنند و چه نکنند. اوست که می‌گوید کی حمله کنند٬ کی عقب نشینی کنند٬ کی تیراندازی کنند٬ کی... اما گاهی اوقات شرایط اضطراری می‌شود. گاهی اوقات انقدر شرایط پیچیده و ویژه می‌شود که فرمانده نمی‌تواند به همان سبک قبلی عمل کند. این‌جاست که دیگر اختیار را به خود سربازان می‌دهد٬ این جاست که می‌گوید: آتش به اختیار!

داشتم فکر می‌کردم که فرمانده موقع گفتن این جمله چه حسی دارد؟ شاید استیصال٬ شاید عجز. شاید دارد حسرت می‌خورد که چرا کار به این‌جا کشید؟ شاید دارد آرزو می‌کند سربازهایی که اختیار را به خودشان واگذار کرده همان کاری را بکنند که اگر او جای آن‌ها بود می‌کرد. شاید دارد حسرت می‌خورد که چرا آن‌ها را طوری تربیت نکرده که در این شرایط مانند او تصمیم بگیرند. شاید خوشحال است که خوب سربازانی آماده کرده و از پس این شرایط برمی‌آیند. شاید... شاید... آره فرمانده! تو همیشه همه جا نیستی.

پی نوشت:

۱ـ دوست داشتم جوانی‌ای بود که حداقل حسرت از دست دادنش را می‌خوردم.

۲ـ دلم مشهد می‌خواد٬ زیاد. هیچ وقت این‌جوری دلمو نمی‌سوزوند.

۳ـ دلم خوبی می‌خواد٬ زیاد...

/ 11 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
هادی

بين دو ترم برنامه بذار با هم بريم مشهد. می تونی از اونايی که حسرت جوانيشون رو کشيدن بپرسي ببينی چه جوريه

جلال

خدا کنه ما سربازای خوبی برای فرماندمون باشیم

محمد

به هادی: نوچ! بين دو ترم ديره. پايه شو زودتر بريم. (البته اگه منم که بعید نیست ناتوفیقیم حالا حالاها ادامه داشته باشه!) به رافع ملال!: از اين‌ور نيگا نکرده بودم٬ خيلی جواب داد.

سيد حسين

بيا سعی کنيم فرمانده باشيم نه سربازی که حسرت ٍ شنيدن ٍ فرمان ٍ آتش به اختيار می کشد...

به سيد:لازم نيست حسرت بکشی. ولی تا سرباز خوبی نباشی فرمانده نمی شی! ما رو که اگه لايق سربازی هم بدونن ...

جلال

يادم رفت. قبلی مال من بود!

محمد خوش زبان

محو احساس اون فرمانده شدم... من هم دلم مشهد میخواد، و خوبی، و حیا، و عفاف، و نگاه محجوب، و ... بماند. دلم برات تنگ شده محمد، کجایی؟ خیلی دوستت دارم... همین

آقاميري

آقا پسره رو نيگا! شيطون نگفته بودي!

پرشین

فعلا میتونی حسرت از دست دادن کودکیتو بخوری! (قشنگ می نویسی گرچه شنیدنش برات مهم نیس!)