لاطائلات نیست٬ باور کن!

عجب ماجرایی است این دور زدن دغدغه‌ها. اول یه دغدغه‌ای داری و واسه براورده کردن اون یه هدف گذاری‌هایی می‌کنی و میفتی دنبالش. بعد یه‌هو یه کتاب جدید می‌خونی٬ یا یه آدم جدید می‌بینی٬ و اون موقع افق جدیده که جلوت باز می شه. دغدغه‌هات عوض می‌شه٬ هدفت عوض می‌شه و می‌فهمی که عجب هدف کوچیکی دنبال می‌کردی. و خوشحال و سرمست از این تغییر مسیر٬ به زندگی ادامه می‌دی تا اون جایی که دوباره اون اتفاق میفته. و دوباره می‌فهمی که نه! قصه مفصل‌تر از این حرفاست. و باز هم دغدغه‌های جدید و مسیر جدید.

اماالغرض! این جا می‌خوام یه تئوری راجع به دانشجویان برق شریف بدم که پایه‌ش همون ماجرای بالاست (هر چند شاید بشه با تغییراتی به جوامع وسیع تر تعمیمش داد). متن قضیه اینه: یه دانشجوی برق شریف اول دوست داره یه دانشجوی برق شریف یا به تعبیر دقیق‌تر یه برقی باشه! (این نکته از انتخاب رشته ی ‌‌اون استنباط می‌شه). در مرحله‌ی بعد دوست نداره یه برقی باشه. در مرحله‌ی سه دوست داره برقی باشه. در مرحله‌ی چهار دوست نداره برقی باشه. و در مرحله‌ی پنجم یا دوست داره برقی باشه یا دوست نداره برقی باشه!!!

لاطائلات نیست٬ باور کن! اکثریت دانشجویان این مسیر را تا پله ای طی می کنند. و سرعت طی این مسیر هم بستگی به خود فرد داره. اغلب افراد تو مرحله‌ی دوم و سوم هستند و معدودی هم به مرحله‌ی چهارم می رسند. در مورد مرحله‌ی پنجم سوء برداشت نکن٬ این فرد اصلا به پوچی نرسیده. برای فردی که توی این مرحله‌ست٬ بر خلاف مراحل قبل پارامتر های نسبتا ساده‌ای تعیین می‌کنند که اون تو کدوم دسته باشه. یعنی مغلق بودن این مسئله بسیار بسیار کم می‌شه. متأسفانه نمی‌تونم بیشتر از این توضیح بدم. چون لازمه‌ی توضیح اون اولا اینه که تو من رو تا حد زیادی بشناسی٬ ثانیا اینه که بشینم قصه رو از چند قدم عقب‌تر تعریف کنم که شاید ساعاتی گفتگو بطلبه که این‌جا جاش نیست.

پی نوشت:

۱ـ این پست در سلامت عقلی نوشته شده. (فوقش به انتفاء مقدم)

۲ـ می‌تونی بگی تو هنوز جوونی و نمی‌تونی هم‌چین حرفی بزنی. اون موقع منم برات جوابی ندارم!

۳ـ از اون جایی که شاید تا آخر ماه نتونم دوباره چیزی بنویسم٬ دست کردم و از تو توبره یه تئوری که مال یه مدت پیش بود رو با کمی اصلاح نوشتم تا این جا از سوت و کوری به ویرانه بدل نشه.

۴ـ درس خوندن در فرجه در کنار چهار دانشجوی روان‌شناسی و سه دانشجوی فلسفه تجربه‌ی نادری بود.

۵ـ می گفت یکی از نمونه‌های "خود افشایی" (با همان جزئیاتش که در روان‌شناسی مطرح می‌شود و من خیلی نمی‌دانم)٬ همین وبلاگ نویسی ها ست. پس من الان باید دچار حس خود افشا کردگی باشم!...

/ 1 نظر / 11 بازدید
محمد خوش زبان

انتفاء مقدم، یا انتفای مقدم؟ گفتم یه چیزی بگم که بخوره تو ذوقت! راستی، اومدم ها!