های پاک!

های پسرک! های جوجه‌ی تازه از تخم بیرون آمده که هنوز وسعت زمین ندیده٬ قد قد می‌کنی! های نهال مردنی که هنوز تازیانه‌ی باد و دست شرور کودکان ندیده٬ در فکر سایه گستراندنی! های گل و لای کنار آب‌باریکه که در فکر ساحل امن شدن برای امواج سهمگین دریایی! های پسر! با تو ام! خدا می‌داند که چقدر با تو حرف دارم...

های پسر! های نازنین پسر! بغض گلویم را گرفته. وقتی به صورت لطیفت نگاه می‌کنم اشک می‌ریزم. وقتی به بال‌های کوچک و قبراقت که با شور و شوق بالا و پایین می‌روند نگاه می‌کنم اشک می‌ریزم. وقتی به بال‌های بزرگ اما زخمی و فرسوده‌ات فکر می‌کنم اشک می‌ریزم. وقتی به صدای خس خس نفس‌هایت که از سینه‌ای رنجور با اکراه بیرون می‌آید فکر می‌کنم اشک می‌ریزم. وقتی به صورت زخمی و خون‌آلودت که سال‌ها روی زمین سنگلاخی کشیده شده فکر می‌کنم٬ وقتی به دست‌های ناتوانی که حتی از فاصله انداختن میان صورتت و زمین عاجزند فکر می‌کنم٬ وقتی به پاهای خسته‌ات که دیگر یارای ایستادن ندارند فکر می‌کنم٬ اشک می‌ریزم. های پسر!... های پاک!... خدا می‌داند که چقدر با تو حرف دارم...

پی نوشت:

های پسر! خدا می‌داند که چقدر با تو حرف دارم...

/ 0 نظر / 15 بازدید