هو المحبوب

تو این دنیا چیزایی هست که ارزششو داشته باشه هر چند وقت یه بار آخر شب چند دقیقه بهشون فکر کنیم. نمی خوام نامردی کنم و بگم که انقد غرق شدیم که این کارو نمی کنیم. نه، این انصاف نیست. ولی به هر حال شاید اینجام یکی از همون جا ها باشه که این بهونه رو دست ما می ده. شایدم جایی باشه که از دلتنگی ها بگیم، از غصه ها. شایدم از شادی ها،‌‌‌‌‌‌‌ از چیزایی که از دیدنشون لذت بردیم و دوست داریم بقیه رو تو این لذت شریک کنیم. 

دل من می گیره وقتی بعد از مردن یه نفر می فهمیم چه دنیایی تو ذهنش بوده...

دل من می گیره وقتی می بینم بعد از سال ها با یه نفر بودن حالا که وقت جدایی رسیده می فهمم که چقدر باهاش حرف دارم که بزنم...

دل من می گیره وقتی می بینم چیزایی که برامون دغدغه است رو یه گوشه قایم می کنیم و جلو هم از در و دیوار و زمین و زمان و همه چی می گیم و آخرش یه روز دست زیر چونه می زنیم و حسرت چیزایی رو می خوریم که از دست رفتن...

دل من می گیره از این حرف ها...

پی نوشت:

۱ـ من تو نوشتن و حرف زدن خیلی وسواسی (و به قول بعضیا محافظه کار) هستم، ولی ظاهرا لازمه ی این کاری که شروع کردم اینه که یه کم این خلق رو عوض کنم.

۲ـ دست ها می سایم

تا دری بگشایم

بر عبث می پایم که به در کس آید؟

 

/ 2 نظر / 11 بازدید
سوسن

اره درواقع هيچوقت صدای درنمی شنوی هيجکی مثل من پشت دربسته انتظارنکشيد

رضا

این حرفتو خیلی دوس داشتم , اگرچه که مال یه سال پیشه ولی من الان خوندمش و حس خوبی بم دس داد ...