کوزه گر...

مرد کوزه­اش را پیش کوزه­گر برد. از او خواست تا کوزه­اش را در کوره قرار دهد تا بپزد. کوزه­گر آن را گرفت و کمی براندازش کرد. گفت: " این کوزه بعدها خواهد شکست". مرد گفت: "خواهد شکست؟ چرا؟ چه باید بکنم؟" کوزه­گر گفت: "می­توانی به حرف من اعتماد نکنی. آن وقت من این کوزه را برایت در کوره خواهم گذاشت و خواهد پخت. می­توانی هم به من اعتماد کنی و هر چه کردم هیچ اعتراض نکنی". چهره مرد در هم رفت. قبل­تر پیش خود فکر می­کرد کوزه­ی خوبی ساخته، و به آن علقه خاطر داشت. اما طرف دیگر، ادعای کوزه گر بود... کمی با خود اندیشید. بالاخره به چشم­های کوزه­گر نگاه کرد و گفت: "اعتماد می­کنم". کوزه­گر بی­هیچ حرف اضافه کوزه را رها کرد و کوزه بر زمین افتاد. کوزه­گر با پا روی آن گذاشت و گل را لگد کرد. و لگد کرد و لگد کرد...

پی نوشت:

آی...

/ 0 نظر / 14 بازدید