و خدايی که همین نزديکی است...

گاهی اوقات حس می کنی خدا چقدر دوره. مخصوصا وقتی بعضیا رو می بینه این حس شدید ترم می شه. وقتی بین چند تا دوست نشستی و اون ها دارن راجع به یه مسأله مذهبی بحث می کنن و تو فقط می فهمی که خیلی چیزا نمی دونی. وقتی می ری سر کلاس تفسیر و بعضیا رو می بینی سؤالایی می پرسن که شاید تا آخر عمر هم به ذهن تو خطور نمی کرده. وقتی می بینی که یه نفر با چه شوقی یه آیه قرآن می خونه اما تو حس نمی کنی که چرا انقدر با این آیه حال کرده؟ (و شاید برای حفظ ظاهر مجبور شی تو هم ابراز حظ معنوی کنی). وقتی می بینی تا پای این جور بحث ها میاد وسط ناچار منزوی میشی...

شاید درستشم همینه. بالاخره باید یه فرقی بین من و اون ها باشه. من فلسفه نمی دونم. از عرفان هم چیز زیادی نمی فهمم. تا حالام از این کتابای کت و کلفت که توش پر از چیزای عربیه نخوندم. قرآنم که هیچ. خوب طبیعیه با اونا فرق کنم...

لا به لای این زندگی شلوغ پلوغ گاهی احساس تنهایی می کنم. حس می کنم این دنیا واسم تنگه. به خودم فکر می کنم. به دنیا فکر می کنم... و آرزو می کنم ای کاش خدا به منم نزدیک بود... ای کاش می تونستم صداش کنم...

-----

 خداوند خطاب به رسولش:

*و اذا سألك عبادی عنّی فأنی قریب أجیب دعوة الدّاع اذا دعان* (بقرة/۱۸۶)

و آن گاه که بندگانم از تو در باره ی من سوال کنند بدانند من نزدیک هستم. و دعای آن که مرا بخواند اجابت می کنم.

پی نوشت:

۱ـ متأسفانه نتونستم ترجمه ی دقیقی پیدا کنم.

۲ـ اگه تو هم مثل من خیلی وقته که گریه نکردی بدون یه جای کار ایراد داره.

/ 6 نظر / 11 بازدید
سهيل

پدر مرا ديوانه کردی و راهی میخانه کردی

محمد

به سهیل: تو مایه ی فخر و مباهاتی فرزندم.

محمد

خيلی دلم برای گريه تنگ شده...

کاوه

آخ گفتی... راستی یه چیزی، خداییش این عکسه خودتی؟!!!

مينا

آيه بی نظيری يه... گاهی آدم واقعا به اين آيه نياز داره...

سجاد!

نکوست! ( پ.ن. اين يعنی اين‌جا سر زدم!)... يا علی مددی!