زندگی آبدارخونه‌ای

دو ماه پیش بود. اردو مشهد٬ اردوی هیئت دانشگاه. تو اردوهای مشهد معمولا آبدارخونه از بقیه‌ی تدارکات جدا بوده. ولی امسال اینا تقریبا سر هم خورده بودن. در هر حال رفقای ما به اسم مسئولای آبدارخونه اومدن اردو و منم اضافه شدم (هر چند به اندازه‌ی اونا وقت نذاشتم). کار آبدارخ سنگین (به معنای حجیم) بود. بچه‌ها اغلب تو آشپزخونه بودن و وقتایی که اون تو نبودن از خستگی و کم خوابی یه گوشه‌ای از حال رفته بودن. کل روز و شب شده بود دیگ پر کردن و آب جوش اوردن و شستن و چای بار گذاشتن و ... (و البته جدا کردن آدمای آب!). اتفاقی که افتاد این بود که بعد اردو خیلی راضی بودم٬ و البته ظاهرا رفقا هم. اون موقع استدلال‌های ساده‌ای هم واسه توجیه این رضایت داشتم.
اما غرض از گذاشتن این پست اونم بعد دو ماه این نیست که خاطره تعریف کنم و بگم دو ماه پیش اردویی بود و آبدارخی و من راضی! چند شب پیش داشتم دوباره اردو مشهد رو مرور می‌کردم. یه چیزی ذهنم رو مشغول کرد که قبل‌تر نکرده بود. فکر می‌کنم زندگی آبدارخونه‌ای حرف برا گفتن داره. می‌تونه نمونه‌ی کوچیکی و یه بیانی از یه زندگی خاص باشه. زندگی‌ای که انتخاب اون ٬ مستلزم طرز فکر خاصیه. زندگ‌ای که شاید یه بیان دیگه‌ش بشه آدمی که مصداق دسته‌ی پنجم پست "لاطائلات نیست٬ باور کن!"باشه. ایّ حال...
زندگی آبدارخونه‌ای دو روزه:
روز اول تصمیم می‌گیری تو آبدارخونه کار کنی٬ و روز دوم تو آبدارخونه کار می‌کنی.

پی نوشت:

۱ـ یاد اون موقعی افتادم که اون دو تا سید منو از رخت خواب بلند کردند و به سمت دیوار پرتاب! تعبیر سید ظالمانه اما ظریف بود: صدای خرد شدن چیپس! (هر چند بعدا با هر کدام از خجالت دیگری در آمدیم)

۲ـ قصه‌گوی خوب اونیه که وقتی قصه‌ش تموم شد نگن چه قصه‌گوی خوبی٬ بگن چه قصه‌ی قشنگی...

/ 9 نظر / 13 بازدید
میرس

یادش بخیر ، انقدر غرق خاطره ها شدم که اصلا حوصله ی فکر کردن در مورد پستت رو ندارم . چیپس . اونجا بود که آقا آلفونزو اسم دار شد[چشمک]

مجتبی

از پی نوشت یک ت راضی ام! خوب توصیف شده [نیشخند]

ع.نوید

به نام خدا سلام من با مطلبی در مورد جریان های رایج در دانشگاه شریف به روزم! اگه نقد و نظری در این مورد داری خوشحال می شم!

علی اچ پی

نمیدونم چرا خوندن پستات اعصابم رو خورد میکنه!

محمد

به علی اچ پی: ها؟! والا چی بگم؟ نمی‌دونم، حتما یه جای کار ایراد داره!

پسر خوب

سلام. توجه نکن به تاریخ کامنت! [چشمک] آبدارخ اصل حاله و نماد زندگی آبدارخی. البته قول می دم کل یه زندگی نمی تونه به این راحتیا آبدارخ باشه. ولی فرض کن بشه. اونوقت چه مرگی میشه! تو مایه های رمان من او! راستی تا حالا چند دفعه شده تو آبدارخ به خودت فحش بدی و بگی من برا چی دارم برا اینا جون می کنم؟ البته خداییش من فقط یادم میاد اینو تو فضای رسانا گفته باشم! این تیکه ی آخر هم باشه به حساب جواب اون سیدای نامرد که چیپست کردن. البته کلاَ دمشوم داغ!

کاوه

حالا نوبت سیخونک زدنه! بنویس دیگه![نیشخند]تنبل شدیا!