اکبر و کدخدا

روز های شیرین کودکی... عجب دنیایی بود... دنیایی که شاید شیرینی و تلخی هاش بیشتر از هر چیز دیگه‌ای به آدم ها و اطرافیان وابسته بود. یک لبخندشون روزی رو شاد می‌کرد و یک چشم‌غره‌شون٬‌ زمین و زمان رو تنگ...

با صدای زنگ بدو بدو از پله ها بالا می‌دویدیم و می‌رفتیم تو کلاس. هر کدوم صندلی‌مون رو بر می‌داشتیم و بیرون می‌اوردیم٬ و تو راهرو هلش می‌دادیم تا برسیم به اون یکی کلاس. تا بتونیم ردیف‌های اول بشینیم و اکبر و کدخدا رو از نزدیک ببینیم. هنوز صدای صندلی ها که تو راهرو می‌پیچید تو گوشمه. شصت تا جوجه فنچ تو یه کلاس سی نفره می‌چپیدیم کنار هم. خنده‌ی کودکانه‌مان پرده از جای خالی دندان افتاده بر می‌داشت و نشان می‌داد که همه کلاس اولی هستیم. دست‌ها رو زانو٬ گونه ها سرخ و خندون٬ می‌نشستیم و منتظر که نمایش شروع بشه. تا اکبر بیاد و با اون شیطونی‌های همیشگیش ما رو از خنده روده‌بر کنه٬ تا کدخدا بیاد و اکبر رو نصیحت کنه٬ تا یه قصه پیش بره و اون لا به لا یکی از حرف‌های الفبا رو یاد بگیریم. اکبر شیطون از دیوار راست بالا می‌رفت و هر شیطونی که بگی انجام می‌داد٬ و برقی در چشمانش بود٬ عجیب...

ساعتی بعد همان اکبر شیطان و دوست داشتنی٬ لباساشو عوض کرده بود و با صورتی که نشون می‌داد تازه گریمش پاک شده پشت میز معلم٬ نشسته و منتظر بود تا چیزایی رو که نوشتی ببری و بهش نشون بدی. وقتی می‌رفتی پیشش٬ اشکالاتتو درست می‌کرد٬ دفترتو بهت می‌داد و تو چشمات نگاه می‌کرد... و همون برق همیشگی...

دوازده سال گذشت. بعد از سال شلوغ پلوغ پیش‌دانشگاهی و نتایج خوب وبدش٬ دیگه وقت رفتن بود. و در اون مراسم٬ اکبر دوست داشتنی هم دعوت شده بود. اکبر شیطون و جوان دیروز٬ حالا مو‌های سفیدش لای سیاهی خود نمایی می‌کرد٬ و تو اون صورت مهربونش حالا چند تا چین و چروک افتاده بود. اما هنوز به همان مهربانی بود٬ با همان متانت... و نگاه نافذش٬ با همان برق همیشگی... نمی‌دانم٬ شاید در چشمان من٬ محمد هفت ساله را می‌دید که با قدم‌های کوچکش٬ به امید تشویق او دفترش را می‌آورد. یا شاید بچه‌های کلاس اول را می‌دید که در زمین کوچک فوتبال با آن‌ها بازی می‌کند... و شاید داشت در چشمان من روز‌های جوانی‌اش را می‌دید٬ جوانی‌ای که آن را قطره قطره در وجود من فرو ریخت. روز‌هایی که از آن٬ جز برقی به چشمانی نمانده...

پی نوشت:

۱ـ چه قدر سخت است نهالی را تر و خشک کنی که ممکن است اصلا حتی میوه دادنش را هم نبینی.

۲ـ «یک لحظه غفلت می‌تونه موجب یک عمر پشیمونی بشه». تجربه کردن برای فهمیدن این جمله بهای سنگینیه.      

  ‌

/ 2 نظر / 18 بازدید
مينا

پاراگراف آخرش...تاثيرگذار بود...خيلی...

رضا

بعضی وقتا حرفایی که می زنی اِنقد به دلم می چسبه که نمی دونم باید بت چی بگم ... نمی دونم شایدم اصلا خوشت نیاد که من و امثال من وبلاگتو می خونیم ...